تبليغاتX
نان
"امام" خلیفه‌ی خداست نه وکیل مردم

» جهان به دست بشر گلستان نمی‌شود
... وجود مبارک آن حضرت، وارث همه انبیاء و اولیاء است. هم وارث انبیاست، هم وارث اولیاء؛ هم وارث سایر اعضای اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم الصَّلاه و علیهم السَّلام) است. و چنین ذات مقدّسی توان آن را دارد که دین جهان شمول جدّ بزرگوارش را پیاده کند.
اگر دیگران در صدد تجارت جهانی‌اند یا صنعت جهانی‌، یا سعی و کوشش‌شان این است که سایر کالاها را جهانی کنند، قرآن کریم در طلیعه‌ی ظهور، اسلام را جهان‌شمول معرفی کرد؛ به عنوان مَا هُوَ إلا ذِکری لِلبَشَرْ (1)، یا نَذیراً لِلعالَمینْ (2)، یا کافَّهً‌ لِلْنّاس(3)، یا رَحمَهً لِلعالَمینْ (4)و مانند آن... قرآن در طلیعه نزولش فرمود: من پیام جهانی را به عرضه و اطلاع شما می رسانم. این پیام جهانی به دست مبارک مهدی موعودِ موجودِ منتظَر (علیه آلاف التحیّه والثناء) به ثمر می‌رسد.
مطلب مهمی که مربوط به مهدویت است، این است: ذات أقدس إله این دین را به دو بخش تقسیم کرد؛ مسئولیت بخشی را به عهده‌ی مردم گذاشت و مسئولیت بخش دیگر را به عنوان وعده الهی به خود اختصاص داد. آن بخشی که به مردم واگذار شد، تخلّف‌پذیر است. برخی انجام می‌دهند، برخی انجام نمی‌دهند، چه اینکه می‌بینید. و خدای سبحان بشر را آزاد آفرید تا در سعادت و شقاوت مختارانه عمل کند و در روز قیامت پاداش یا کیفر کار آزاد و مختار را دریافت کند. آن بخشی که به عهده‌ی مردم است در سوره‌ی مبارکه حدید به این صورت بازگو شد، فرمود: ما انبیاء را فرستادیم، کتابهای آسمانی را نازل کردیم، لِیَقُومَ النّاسُ بِالقِسطْ (5). تا مردم به قسط و عدل قیام کنند. چه در مسائل فردی و جمعی، چه در مسائل عادی و سیاسی؛ عادلانه رفتار کنند. لکن برخی عمل می کنند، برخی سر بر می تابند و باز می‌زنند. قُلِ الحَقْ مَنْ شآءَ فَالیُؤمِنْ وَ مَنْ شآءَ فَالیَکْفُرْ (6)، إنّا هَدَیناهُ السَّبیلْ (7)، إنّا هَدَیناهُ النَّجدَینْ (8)و مانند آن. 

*گزیده‌ی سخنرانی حضرت استاد جوادی آملی
» به نقل از کتاب نیوز


نماز فارسی ...
 سال یکهزار و سیصد و سی و دو شمسی بود. من و عده‏ ای از جوانان پرشور آن روزگار پس از تبادل ‏نظر و بحث و مشاجره به این نتیجه رسیده بودیم که چه دلیلی دارد که ما نماز را به عربی بخوانیم؟ چرا نماز را به زبان فارسی نخوانیم؟ و عاقبت تصمیم گرفتیم که نماز را به فارسی بخوانیم و همین‏کار را هم کردیم.  والدین، کم‏کم از این موضوع آگاهی یافتند و به فکر چاره افتادند. آنها هم پس از تبادل‏ نظر با یکدیگر تصمیم گرفتند که اول خودشان با نصیحت کردن ما را از این کار باز دارند و اگر مؤثر نبود راه دیگری برگزینند، چون پند دادن آنها مؤثر نیفتاد روزی ما را به نزد یکی از روحانیون آن زمان بردند و آن فرد روحانی وقتی فهمید ما به زبان فارسی نماز می‏خوانیم به طرز اهانت‏ آمیزی، ما را کافر و نجس خواند و این عمل او ما را در کارمان راسخ‏تر و مصرتر ساخت.
عاقبت یکی از پدران، آنها را یعنی والدین دیگر افراد را به این فکر انداخت که ما را به محضر حضرت آیت‏ الله حاج ‏آقا رحیم ارباب ببرند و این فکر مورد تأیید قرار گرفت و روزی آنها نزد حضرت ایشان می‏روند و موضوع را با ایشان درمیان می‏گذارند و ایشان دستور می‏دهند که در وقت معینی ...


ادامه مطلب

جشنواره ای به نام رسانه های دیجیتال!!!

سال گذشته چند تا مطلب نقد گذاشتم درباره جشنواره ملی رسانه های دیجیتال که توسط وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی برگزار شد! امیدوارم در برگزاری امسال این جشنواره که احتمالا در مهر امسال برگزار خواهد شد و فراخوان آن به زودی خواهد بود، پیشرفت هایی باشد که هرچند بعید می دانم! زود قضاوت نخواهم کرد... اما مطمئنا با نحوه مدیریت و برنامه ریزی نهاد برگزار کننده این جشنواره شاهد هیچ شق القمری برای حوزه  رسانه های دیجیتال نخواهیم بود...


رویترز+انتخاب تصویر+رییس جمهور ایران

انتخاب تصویر+رویترز+دکتر احمدی نژاد

دکتر جان تا بچه های دانشکده ارتباطات تهران هستند و بچه های دانشگاه امام صادق! و خبرگزاری های فعال و نو آور داخلی!!! غم مخور ...


اولین شب جمعه ماه رجب...
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ... امشب شب آرزوها « ليلة الرَّغائب » است. آرزویم هم ردیف آرزوهای چشم انتظاران است٬ هرچند که ظهور خارج از این ردیف هاست ! ...


آبلوموف
می خواست که به امور روزانه اش برسد اما فکر سختی ها ومشکلاتی که در پی این امور او را گرفتار می کردند٬ سردرگمش می کرد. مسئله همیشگی اش انجام دادن یا انجام ندادن بود. وقتی به زحماتی که  برای جفت وجور کردن اوضاع زندگیش باید می کشید فکر می کرد٬از فرط خستگی یا خوابش میبرد یا لمیده در جای خود میخکوب میشد و سعی می کرد که ذهن درگیر مشکلاتش را به آرامشی ابدی برساند. تنها راه حل نجاتش را غوطه ور شدن در آرزوهای دور و دست نیافتنی می دید... البته بعضی اوقات به خودش مقداری فشار هم می آورد و مشکلاتش را درذهن تا حدودی حل می کرد!

چند صباحی گذشته است... از کنار خانه اش که می گذرم بوی تعفن مشامم را آزار می دهد...


کاش سبز مانده بودم در انتظار تو ...
             

 

 

 

 

 


یک تغییر ساده!
از اونایی بود که معتقد بود کتاب غذای روحه. واسه همین اسم کتاب فروشیشو گذاشت: "کتابخانه غذای روح" ـ شش ماه بعد ورشکست شد.
با خریدار شرط کرد تابلو رو پایین نیاره اونم قبول کرد.
*
کسی که مغازه شو خرید آدم با ذوقی بود .
اسم مغازه رو با کمی تغییرگذاشت :"کبابخانه غذای زوج".

ما راست قامتان جاودانه تاریخ خواهیم ماند...
شهيد استكي، نماينده شهر كرد، رئيس جلسه آن شب بود. پس از تلاوت قرآن، ‌آقاي بهشتي پشت تريبون رفت و سخن خود را آغاز كرد و گفت: ما بايد ببينيم رئيس جمهور آينده مي‌تواند روحاني باشد يا نه؛ آيا نظر امام كه فرمودند رئيس جمهور روحاني نباشد، همين است يا فرق كرده و اجازه مي دهند.

بعد افزودند: اگر نظر امام فرق كند كه غير روحاني رئيس جمهور بشود، آن فرد را اين جلسه بايد تعيين و معرفي كند و اگر فرمودند بايد روحاني باشد، باز انتخاب آن توسط اين جلسه است، ولي وظيفه ما تعيين چند نفر به عنوان يك هيأت است كه خدمت امام بروند و نظر ايشان را بگيرند تا تكليف ما روشن بشود. مطلب ايشان كه به اينجا رسيد، حدود ده دقيقه طول كشيده بود. اين مدت را هم ساعت من كه كامپيوتري بود و پس از انفجار روي 40/8 دقيقه شب ايستاده بود، نشان مي‌داد كه ده دقيقه قرآن بود و ده دقيقه هم صحبت ايشان طول كشيد. براي همين، اين ساعت برخلاف اظهار برخي، ساعت 20/8 بود كه من در لحظات اوليه، زير آوار به آن نگاه كردم و پس از آن هم ديگر از كار افتاد.
سخنراني شهيد بهشتي كه به اينجا رسيد،...


ادامه مطلب

جمعه ها!


مــن
با رنــگ ها بــازی می کنم تا تـــو بیایـی...


سلام بر مهدی...

دیروز زنگ انشا، وقتی معلم روی تخته سیاه نوشت:
«موضوع: از انتظار چه می فهمید؟»،
شاید تلخی همین احساس بود که قلم مرا واداشت تا سطر اول دفتر،
با خطی درشت بنویسم:
«من و انتظار، برای همیشه از هم بیگانه ایم»...


یاد نوشت ...
امروز یه دوستی از اهالی وبلاگستان ٬ بخوانید »» پویان ٬ کلیک کنید »» مجاهدین٬ دعوتم کرد به یه بازی که من نمیخوام اسم بازی را روش بذارم! بهتره بگم به یه ضیافت که شاید یکی از قشنگ ترین کارای وبلاگیه که تا حالا دیدم! و اون هم نوشتن و یاد کردن از دوستان وبلاگیه... دوستانی که مدت زمانی رو باهاشون بودیم ٬ با هم بحث کردیم ٬ شاید زندگی کردیم و... منم می نویسم از تمام بچه هایی که از اول شروع وبلاگ نوشتنم ٬ باهاشون آشناشدم... ساده وبی تکلف و رک می نویسم مثل همون روزایی که باهاشون بودم یا به وبلاگشون سرزدم. هر کس هم که جا افتاد ٬ ازش قبلا معذرت میخوام!

»»» وبلاگ نوشتن من از سال ۸۱ با وبلاگ حنابندان ودر سرویس وبلاگ پرشین بلاگ آغاز شد ونتیجه اون تا کنون آشنایی با دوستانیست که در زیر اسم می برم:
سید رضا هاشم زاده: ساده وبی تکلف٬ یه بچه مسلمون که یه زمانی عاشق بادام هندی بود!
سید میثم هاشم زاده: جدی و خوش استعداد در همه زمینه ها! یک کم با خودش درگیر در اکثر مواقع ٬اما درکل بچه نرمالی به نظرمیرسه! طراحیش رو خیلی قبول دارم.. اما اخلاقش به درد داداشش آقا رضا میخوره
روح الله ندرلو: اون موقع ها (سال۸۱) قالب وبلاگ طراحی میکرد٬ و وبلاگ می نوشت٬ اما حالا شده یه پا طراح وب! و وبلاگ هم نمی نویسه! خیلی وقت فهمیده که وبلاگ نون و آب نمیشه.. به نظر من خیلی باهوش....
مجید عزیزی(زورو): ۲۲بهمن ۸۱ یا ۸۲ بود ٬ برای حضور وبلاگ نویسان در راهپیمایی مجید بهم گفت که یه سری پارچه و پلاکارد بنویسم.. یادش بخیر تا صبح نخوابیدم... ریزه میزه بود! اما یه مدت که بالاسرش نبودم! از نظر عقلی یه مقداری رشد کرد! اما قدش نه... بچه خوبیه!
حامد منکرسی: وبلاگش خیلی برام عزیز بود.. اتفاقی بعد ۵ سال دیدمش..اما حالا وبلاگ نمی نویسه!
مهدی نیکخواه: خیلی گله! دوست داشتنی ٬ ساده٬ خاکی و بی تکلف... ارادت خاصی بهش دارم
حاج حمید: یادم نمیره یکی از وبلاگ نویسایی بود که نوشته هاش خیلی آرومم می کرد...البته یه کم اهل سمنان و همین باعث میشه بعضی وقتا طبیعت کویرش ما رو بگیره!
حاج حمید داوودآبادی: ازهمون اوایل وبلاگ می نوشت! دوستش داشتم و دارم٬ چون از شهدا  نوشت و هنوز هم مینویسه! یادش بخیر ماهنامه فکه... یادش بخیر...
دیده بان برج مینو:از بچه های فعال وبلاگستان ٬ مشهدایی که تدارکش رو می دید هنوز بچه های قدیم وبلاگستان یادشون هست! از اولین داماد های وبلاگی هم بود!
محمد جواد مزارعی: یه دوست خوب... بهترین دوستی که تا حالا تو وبلاگستان داشته ام... با معرفت٬خاکی ٬ از همه مهمتر لارج...
محمد رضا آقازاده: یه دانشجوی صنایع داغون..بدقول٬ بی نظم٬ شلخته! اما در عین حال دوست داشتنی و مثبت!
محمد مسیح مهدوی: یه جوجه ناز که یه روز پرنده بزرگی میشه و از قفسش فرار میکنه!
محمد رضا منتظرالقائم: یه کودک خسته٬ نوجوان فدایی٬ جوان آینده! بدقول٬ سربه هوا٬ باحال٬ دوست داشتنی...
مهدی سالم: بهش میگن رییس! توی ساختن یه پازل مدت زمان زیادی گیر کرده!
سید پویان حسین پور: چند باری شهید شده اما تا مارو نکشه ول کن نیست!
حامد طالبی: یه خبرنگار که تا وقتی هست رسانه حزب الله چیزی کم نداره!!!!
علیرضا شیرازی:  خیلی دوسش دارم چون احترام خاصی برای والدینش قائل٬ باهوش،معقول و خوش برخورد... و خیلی خاکی...
احمد خسروی: تنها طلبه ای که ارزش خوردن داره...
مهدی مسعودی!: آخر این اسراییل میذارتش تو لیست...
امیررضا خادم: مجبور بنویسه! آدم با معرفتیه! خوش برخورد.. درکل برای دوستی بد نیست!
علی الله یاری: سلام علیکی با هم داشتیم، شامی هم خوردیم، سایتی هم برامون طراحی کرده!
سید محمد میر صالحی: یه بتکده داره که هرچی بت متحرک توی این روزگار هست را حالی داده!
احسان یاسینی: در نا کجا آباد درونش گم و گور! خوش قول٬آرام٬صبور٬ یک کم هم مهربان٬ امیدوارم هرجا هست موفق باشه...

»»» و خیلی های دیگه ... که برای همشون آرزوی سلامت٬ موفیقت و بهروزی دارم.

مجبور نوشت:
»»» از دست این دخترای بیکار وبلاگستان»»»» بخوانید خانم مرکباتی ٬ که می روند چقولی بنده را به همسر گرامی می کنند وایشان هم با یک ملاقه بالا سر ما ٬ که یالا باید از ما هم یادی کنید... ببخشید دیگه مجبور شدم از جمعیت نسوان بنویسم!!!


سرگردانم آقا...


بدجور سرگردانم در این سفید رنگ روزگار و سیاه رنگ وجود!
آقا جان بیا... بیا و از این سرگردانی نجاتم ده...
مهدی جان٬ آقا جان٬ دوستت دارم...

 

 

 


یا زهرا ...
نوشتند عاقبت با بغض و کینه
به ضرب میخ در بر روی سینه
جزای عاشق حیدر همینه...


فراق ...

پ.ن:
» وقتی توی دریا شنا می کنیم ٬ یا توی یک رودخانه زیبا که از کنار جنگل خوشگلی می گذره! نمی فهمیم که چه نعمت بزرگی به ما داده شده! و دچار روز مرگی ها میشیم. و تا صیاد روزگار به سراغمون نیاد ٬ قرار نیست هیچ چیز بفهمیم...
» دوست ندارم به اندازه این ماهی فرصت داشته باشم ٬ برای آنکه منتظرت باشم!
» اما حال و روزم با این ماهی فرقی ندارد٬ در فراق تو... 


گردو ...

گردو بازی یه چیزیه تو مایه های تیله بازی ٬ البته با این تفاوت که گردو یکی از برکات و نعمات خداست و تیله مصنوع دست بشر. کار ندارم به اینکه تیله بازی یا گردوبازی کار جوادی هستند یا اینکه ممکن تحت شرایطی حرام باشند! میخوام بگم حیف نیست عمر کوتاه و پر ارزشمون رو به گردو بازی (شایدم تیله بازی!) تلف کنیم؟

پ.ن:
» ...


رمز موفقیت...
یه روزی! مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته  و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود٬ روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ 
 روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور شاید هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد: امروز چه زیباست، افسوس که من قادر به دیدن نیستم!!!

پ.ن:
- وقتی کارتان را نمی‌توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ......... لبخند بزنید!
- گدایان عزیز در صورتی که از این جمله استفاده نمودید٬بهای ایده بنده یادتان نرود!


سیب وجود...

 


سیب همان میوه بهشتی! نقاشی زیبایی از دل انسان است ...


خط ـــــــــ
یه زمانی نقطه نقطه کردن خیلی از حرفا و فکرا ٬ یه آرامشی بود برا یه دل خسته ٬ اما از وقتی که خط میشی میترسی از اینکه حتی به نقطه ها فکر کنی! آدم وقتی نقطه است یا اینکه به همه چیز نقطه ای نگاه می کنه٬بی اراده به سکون میرسه! اما خط که شد بی اراده باید حرکت کنه اما میتونه هدفمندش کنه این حرکت رو ! الان که فکرشو می کنم ٬ میبینم که نقطه بودن خیلی سخته...

پ.ن:
- مخاطب خوردنیه؟
- شهادت بی بی دوعالم٬ حضرت فاطمه زهرا (س) را تسلیت عرض می کنم. 


عروسی خوبان...
عباسعلی پسر همسایه هر وقت میخواست از دختری که بهش علاقه داشت بگه گونه هاش یه جوری سرخ میشد که انگار رو آتیش کبابشون کردن! میگفت تنها دختری که ارزش نگاه کردن رو داره و حاضره جونش رو به پاش بده اونه! چند وقت بعد شنیدم عباسعلی و زینب با هم نامزد کردن و قراره که نیمه شعبان عروسی بگیرن! نیمه شعبان که آمدم تهران دم در خونه عباسعلی هجله عروسیش رو زده بودن. رو یه پارچه بزرگ هم نوشته بودن: عباسعلی جان شهادتت مبارک...

روزی روزگاری ارشاد!!!!
دیروز یکی از دوستان  مطلبی درباره سایت انجمن فرهنگی ناشران بین المللی ایرانیان و ورود یک کتاب به نمایشگاه کتاب امسال گفت که اگر واقعا این کتاب در نمایشگاه به نمایش در آید٬  بسی شرمندگی برای وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی! خواهد بود.

 کتاب مورد بحث٬ در رابطه با بهاییان ایران است که توسط مرکز بهاییان انگلیس منتشر شده و در سایت انجمن فرهنگی(http://www.anjomannasheran.com/)  به عنوان یکی از کتابهایی که قرار است در نمایشگاه حضور یابد معرفی شده. در صورتی که وارد سایت شوید و کلمه iran را جستجو کنید٬ لیستی از کتابها به شما داده می شود که در ردیف دوم آن ٬نام این کتاب(THE BAHA'IS OF IRAN) به چشم می خورد. اگر نام کتاب را در گوگل جستجو کنید اطلاعات زیادی می توانید بدست آورید ٬ که اجمالا لینک یک وبلاگ را برایتان اینجا میگذارم که اطلاعات نسبی درباره کتاب داده است:
http://bahaiviews.blogspot.com/2008/02/on-bahais-of-iran-pioneering-academic.html
واقعا باید تاسف خورد ......

ـ پ.ن:
البته از این دست سوتی ها بسیار دارد این وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ما!!!


پیامک از دیار باقی!!!!
اگه ظرف شستن ٬ جارو کردن٬ کارکردن٬ محبت کردن٬ کتک خوردن.......(حذفیات)..... نبود به همه توصیه اکید می کردم بر ازدواج٬ نمی دونم شاید من خیلی ذلیلم یا اینکه دوره دوره ذلالت ما آقایان شده! همین الان که دارم اینارو می نویسم خیلی جرات به خرج دادم و یحتمل  ملاقه ای٬ در قابلمه ای و... تو سرم خواهد خورد . راستش این انقلاب اگه هیچ برکتی نداشت ٬ یه برکت داشت و اون هم تمام وکمال نصیب خانم ها شد. آخ آخ که چند صباحی از ازدواج می گذرد و دل پری از این واقعه تاریخی دارم. به قول داییم ٬ که خدا رحمتش کنه تا توانی زن مبر خود را به زیر غم مبر. ( دیدید گفتم! همین الان بالای سرم حضور پیدا کردند و خشمگینانه کلمات گوهرباری نثارم کردن!!! البته به خیر گذشت و حالا از دور داره داد میزنه که کار کردن تو نشان شخصیت توست و البته کلی هم داره تهدید می کنه٬ می گه دم در آوردم اما خداییش هرچی نگاه می کنم دم در نیاوردم بیشتر احساس می کنم گوشام دراز شده!!!!) تا دوباره نیومده تمومش می کنم  که اگه بیاد مطمئنا نمی تونید همینقدر هم از حال و روز من با خبر بشید.....

کمکککککککککککککککککککککک....


له له...


وقتی تو آبی٬بین اون همه قطره ٬ شناوری تو هر چی خوشبختی٬ قدر آب رو نمیدونی اما امان از وقتی که به خاطر یه قطره له له بزنی ...


رسم ما...
عشق،رنگ است
رنگ،دل است
دل،پل زده است
رودها احساسند
عقل ومنطق باغ است
رسم ما
یک شب مانده به وصل
بستن عشق است به دست
فصل طغیان شده
رودازجاکنده شده
باغها پرآب شدند
باغبان بیچاره شده
رسم ما
یک شب مانده به وصل
بستن عشق است به دست
دست من وصل شده
رنگ شده
عشق،حنایی شده
ازبس که دلش خون شده
رسم ما
یک شب مانده به وصل
حنابندان است...

پ.ن:
دلم تنگ بود برا این شعر!


نقطه...

 نوشته اش را براي بار سوم مرور کرد. با پنجاه و نه جمله که با عبارت  "بيا " آغاز شده بود؛ نور را دعوت به آمدن کرده بود و خورشيد را دعوت به تابش مستقيم!
يک عبارت مانده به آخر، تأمّل کرد:
ــ نکند طاقت نياوريم!
ــ نکند مثـل اهل کوفه عمل کنيم!
ــ نکند هم چون قريش بيعت شکني کنيم!
اين بار، نقطه را از زير پاک کرد و آن را در بالاي کرسي نشاند...
امّا مجدّداً با خود گفت:«آمدن او، بسته به بيعت و اطاعت و طاقت من نيست! پايداري در بيعت، توفيقي است که به هر کس عطا شود خوشا بر احوالش...»

و دوباره نقطه را سر جايش گذاشت...